سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
در جستجوی زندگــی
























در جستجوی زندگــی


.


من خوبم ... 


من آرامم... 


من قول داده ام... 


فقط کمی 


بی حوصله ام


آسمان روی سرم سنگینی میکند 


روزهایم کـــــش آمده 


هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم 


باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم... 


روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان من اند ولی نمی بارند 


چون من خوبم ... من آرامم... من قول داده ام... 


تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد...


نوشته شده در جمعه 25/1/91ساعت 3:35 صبح توسط سامان نظرات ( ) |

.


خداحافظ رفیق نارفیق من  ..  !
تو هم رفتی
  …

تو هم از کوی من چون دیگران بی اعتنا رفتی
 ..!
تو رفتی و نفهمیدی
که من دیوانه ات بودم
چه شوری در من افکندی


 چه سان دلداده ات بودم..!

تو رفتی و دل من مرد
رفاقت سوخت
صداقت را نخستین باد پاییزی ز پیش ما به یغما برد
..!

خداحافظ رفیق نارفیق من
..!


تو رفتی و ندانستی
از این بیداد بیگاهت چه سان چون بید می لرزم
..!


چه سان برسوگ احساسم شبی صد شمع می بندم..!



دلم هرگز نمی پنداشت تو هم چون دیگران باشی
تو هم چون بیوفا مردم
رفیق نیمه راه عمر من باشی!


تو رفتی و من آخر هم نفهمیدم
چرا از عشق ترسیدیم؟!
چرا از بیم شور و مهر و شیدایی
مثال موج لرزیدیم؟!

خداحافظ رفیق نارفیق من!
خداحافظ نمی گویم تو را ای مهربان همراه
..!
که می خواهم تو را تا لحظه بدرود عالم یار خود دانم
که می خواهم
وجودم را فدای لحظه دیدار تو سازم
خداحافظ نمی گویم
نرو


ای مهربان یارم
خداحافظ
.
.
نمی گویم!


نوشته شده در شنبه 20/12/90ساعت 8:2 عصر توسط سامان نظرات ( ) |


.


قاصـدک یعنی سپیــد،


مثل لبخند خــدا ،


مثل شعر نرم بـرف،


بی صدای بی صـدا...


قاصدک یعنی خبر از کسی در آسمان.. نامه ای از دست ابر از دل رنگین کمان...


قاصدک یعنی که باد خسته از اینجا گذشت، رد پایش از دلم رفته تا آن سوی دشت...


نوشته شده در چهارشنبه 10/12/90ساعت 8:12 عصر توسط سامان نظرات ( ) |

.


سلام به تمام دوستان پارسی بلاگ امیدوارم حالتون خوب باشه...


من قبلا یعنی تا یکی دو سال پیش اینجا وب داشتم اما به خاطر یه سری مسائلی که پیش اومد دیگه حوصله نداشتم بیام و وبم رو حذف کردم...


 بی حوصلگی منم از اینجا بود که من و علی دوتا رفیق، رفیق که نه دو تا برادر بودیم..از اونجایی که من برادر نداشتم از 8 سالگی با هم مثل دو تا برادر بزرگ شدیم. اگه می گم بودیم چون که بودیــــم، و الان دیگه نیستیم چون علی دیگه نیست...


ابتدایی، راهنمایی تا دبیرستان تو یه کلاس بودیم.. سال آخر هم با هم درس خوندیم تا توی یه رشته قبول شیم و قبول هم شدیم... هر دو مون وارد دانشگاه شدیم، خیلی دوران خوبی بود..یادش بخیر چه شیطونی هایی که با هم می کردیم... اون روز آخرین امتحانمون رو دادیم و از دانشگاه زدیم بیرون، علی ماشین اورده بود باهاش، قرار بود بریم یه چرخی خارج شهر بزنیم... علی خیلی خوشحال بود آخه بر عکس من امتحانشو خوب داده بود...خلاصه خیلی شاد بود و ضبط رو بلند کرده بود و با آهنگ می خوند..همون موقع مامانم زنگ زد و گفت که واسه ناهار میام خونه یا نه منم سرگرم صحبت کردن بودم، که دیدم علی اومد از ماشین بغلی سبقت بگیره و... من از اون صحنه این یادم میاد کامیونی که دقیقا روبه رومون بود و صدای علی که فریاد زد ســــامـــان؛ بعد هم صدای گوشخراش برخورد ماشین ها به هم، و دیگه هیچ...


بعد از سه روز که بهوش اومدم اولین چیزی که گفتم این بود که " علی کجاست"؟؟؟ اما از جواب هایی که بهم می دادن فهمیدم اتفاق بدی برا علی افتاده..به هر اتفاقی فکر میکردم جز مرگ علی!!


بعدا فهمیدم که همون موقع تموم کرده...اصلا باورم نمی شد که علی رفته باشه...13 سال چیز کمی نیست، باورتون نمیشه یه روز نمی شد که همدیگرو نبینیم،یادم میاد اون روزای آخر می گفت سامان وای به حالت یه زمانی که ازدواج کردیم، رابطمون یه خورده هم کم شه...


بعد از دوسه هفته که از بیمارستان مرخص شدم با دست و پایی شکسته و روحیه ای داغـون بر گشتم خونه، همش می گفتم کاش من جای علی می رفتم حداقل بهتر از الان بود که شاهد مرگ تدریجی خودم باشم..وای خیلی روزای بدی بود..


تا 4،5 ماه نقش یه مرده متحرک رو بازی می کردم، نمی دونم می تونید درکم کنید یا نه..؟ همش تو خونه بودم به ندرت از خونه می رفتم بیرون که اونم یا خونه علی یا سر خاکش بود.


بیچاره خونوادم چی از دستم می کشیدن، طفلک مامانم کارش شده بود گریه گریه گریه... دست خودم که نبود نمی تونستم اینو قبول کنم که اون دیگه نیست...یه شب که خواهرم اومد خونمون منم طبق معمول تو اتاق بودم، رضا شوهر خواهرم اومد پیشم..اون تنها کسی بعد از علی بود که می تونستم باهاهش راحت باشم. اون شب خیلی حرف زدیم، حرفاشو قبول داشتم من نباید به خاطر اون اتفاق خودم و اطرافیانم رو عذاب می دادم... رضا می گفت که خدا یه فرصت دوباره به من داده و باید از این فرصت خوب استفاده کنم و از این حر ف ها...بعد هم منم افتادم دنبال کارای دانشگام و یه ترم باقی مونده رو با بی حوصلگی تموم کردم... حالا که یه سال از اون از ماجرا می گذره تصمیم گرفتم از اون تنهایی بیام بیرون و ...



پ.ن: یه مدت بود باز خیلی حالم بد شده بود..اما الان یکم سبک شدم...



نوشته شده در جمعه 21/11/90ساعت 4:33 عصر توسط سامان نظرات ( ) |


Design By : Pichak